منوچهر خان حكيم

250

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

گوسفند بايد . اسكندر فرمود تا گوسفند بسيار بر آن بيابانى دادند و آن مرد وحشى دعا كرده سر فرود آورده ، گله را پيش انداخته متوجّه وادى خود شد . اسكندر فرمود تا قبطال را به بارگاه حاضر كردند و در منزل مناسبش نشانيد و فرمود تا بند از او برداشتند و او را تكليف به اسلام كرد . پس قبطال كلمهء طيبه به زبان جارى كرد . اسكندر فرمود تا او را مخلّع كردند و مردمان او را از بند بيرون آورده ، مخلّع گردانيد . آنگاه ملك او را به دو داده ، به جاى خودش فرستاد . شهريار كشورگير در آن دشت فرح‌افزا تا يك هفته به عيش و عشرت مشغول شده بود . مقدّمهء نقل مرد چوپان و سبك شدن غم اسكندر اما راويان اخبار و ناقلان آثار روايت كنند كه روزى اسكندر را غم طرفه [ اى ] به دل كمين گشود ، چنان‌كه سر رشتهء اختيار را از كفش بيرون برد . از بارگاه بيرون آمد به عزم آنكه غم را به باد دهد . در آن وادى سيّار شد و بر آن گل زمين از هر طرف نظر مىكرد گلّه‌اى را ديد و مرد پيرى را كه همراه گلّه بود ، با او به همزبانى مشغول شد . از ديدن آن مرد چوپان فى الجمله غم از دل شهريار گردون مقدار كمتر شد . يكى را به طلب آن مرد پير فرستاد و خود بازگشته ، به بارگاه قرار گرفت . امّا چون به فرمودهء شهريار آن مرد پير به نزديك بارگاه رسيد ، سراپرده‌اى را ديد كه سر بر اوج فلك افراخته ؛ احوال گرفت . گفتند كه اين‌بارگاه اسكندر است . آن چوپان قدم به در بارگاه نهاد و در برابر شهريار دعا و ثنا گفته ، زمين ادب بوسيد و قوانين بندگى به طريقى به تقديم رسانيد كه مردم احسن گفتند ؛ چرا كه در حين جوانى خدمت پادشاهان را بسيار كرده بود . اسكندر او را پيش طلبيد كه پيرمرد به گستاخى نكته‌اى چند پيش راند . [ اسكندر ] گفت : اى مرد پير ! عمر بسيارى گذرانيده‌اى ، مىخواهم كه از براى من قصيده‌اى « 1 » بخوانى كه از مقدّمات دنيا بسيار دلگيرم ؛ شايد كه رفع دلتنگى من شود . شبان زبان به دعا و ثنا گشود و گفت كه : مىخواهم بدانم كه شهريار عالم از بهرچه غم در خاطر دارد . اسكندر گفت : من نيز از

--> ( 1 ) . ظاهرا قصّه‌اى .